هرگاه که بی اراده فرصت کردیم
با بغض گلو نشسته صحبت کردیم
انقدر که پیراهن غم پوشیدیم
دیگر به همین لباس عادت کردیم
********************
واماغزل...
مثل رگهای نازک شیشه حرفهایش گزنده وتردند
حرفهایی که خودبه خود خودرا توی گنجایش گلو خوردند
کاغذش جان به لب شده اما حرفها کنج سینه کزکردند
اتفاقات هولناکی که قلب اورا همیشه آزردند
اوکه عادت به این روش دارد جای خوبی برای زمزمه است
پس چرا واژه ها براین کاغذ قصه را اشتباه آوردند
ذهنش از هرچه هست بیزار و مرگ او ساده و تماشایی
قلب او پیش خاطراتی که تا ابد زنده زنده می مردند
و چه ساده میان خاطره ها عکس هایی بعید می جوئید
روزگار خوشی که توطئه ها ازدل و یاد شهر می بردند
های ... این متن شاعری گنگ است اقتباس از مقاله ای متروک
حرفهایی که توی بغض گلو (اشتها دار) خاک می خوردند
