تبليغاتX
وقتی که شاعر شد
وب نوشته های علی وارث
    سلام

        امروز ۲۳ سالم تموم شد . رفتم توی ۲۴ سال

           هنوز بهم می گن ( علی کوچو لو )

                           بگذریم ...

          ***********

        قلک را می شکنم

          بین اسکناسها خودم را بیرون می آورم

    می شود حالا با این پس انداز کَم ِکم یک درخت بخرم

     بعد فکر کنم که

                       اگر روزی بسرم زد بزرگ شوم

                                                می توانم یک جنگل راه اندازی کنم

     سرم که بوی قورمه سبزی می گیرد

       تازه سبزی فروش محل ۲ زاری اش جا می افتد

   که فاسیولا نه تنها  خطرناک نیست

            بلکه سالانه میلیونها نفر را از شاعر شدن نجات  می دهد

  برای همین است که سبزی خورشی را

               همیشه جوری لای سبزی ها می چیند

          که هروقت از کنارش رد می شوم

                                        هوس نکنم

                               از خودم حرفهای ( قلمبه سلمبه ) بیرون بریزم

           گناهش را بگذارم گردن این سبزی فروش بیچاره

                                که از شانس بد بچه محل شدیم

  و توی خانه ی ما قورمه سبزی رکورد تمام خورشها را زده ست 

       اصلا کجای دنیا دیده اید کسی از فروش زیاد ور شکست شده باشد ؟

           حاضرم دانگی از کاغذم را به او اجاره دهم

                   که هروقت دلش خواست بساطش را اینجا پهن کند

            شاید فهمید ( زبان نفهمی چه عالمی دارد )

      و گرد و خاک این خانه را دور سبزی هایش گره بزند

                           تا تمام شهر خواهان باقی دانگهای کاغذم شوند

      می خواهند برایم قلکی جدید بخرند که هرطور شده

        از سرمایه گذاری روی جنگل دست نکشم

                                  شاید روزی برسد تمام شهرشان را بخرم

                              تا هروقت دستم توی جیب رفت

                                 فراموش کنم چقدر حرف مفت زده ام

 ********

واما غزل ...

قصه از بیت اولش گم شد ماجرا را نمی شود فهمید

بگذر از اتهام این پرسش که چرا را نمی شود فهمید

از سکوتی که بویش آمده است قصه میلش به گفتنی ها نیست

قصه که بچه نیست می فهمد هر صدا را نمی شود فهمید

که بخوانی غزل برای خودت یا بگویی آهای مردم کاش 

یا نه اصلا به خود بیایی که یک هجا را نمی شود فهمید

شهر قصه که جای عربده نیست وقت آنست تا خودت باشی

توی این شهر فرق یک ارزن با خدا را نمی شود فهمید

و بدیهی ست که زمان توی حجم تنگ زبان نمی گنجد

که زبان زمانه را حتی با مدارا نمی شود فهمید

می شود یانمی شود فهمید غزلی تازه ای نوشت اما

حیف با این غزل نوشتن ها ماجرا را نمی شود فهمید

 

                                            تا بعد... 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط علی وارث  | 

یادمه وقتی که خیلی ازاینها بچه تر بودیم بعضی بزرگترها به ما

 می گفتن هرسال ازسال قبل برات زودتر می گذره حالا که مثلا یه مقداربزرگترشدم معنی اون حرفها رومی فهمم یعنی هرسال سختی ها زیادتر میشن هرسال گرفتاری ها ...

مثل هزار ان خاطره و هزاران اتفاق  که از جلوی چشمام می گذرن و منو یاد حرفهای نگفتم می ندازن

همون حرفهایی که تموم حرمتشون به خاطر همون به زبون نیاوردنشونه ولی حیف که ما هنوز اونقدر شاعر نشدیم که بار این همه حرفو بدوش بکشیم و دم نزنیم

آره قبول دارم . این ما هستیم  که باید نگاهمونو عمیق و عمیق تر کنیم  تا بتونیم شادی هارو از دل زندگی بدزدیم و خلاصه یه جوری دووم بیاریم تو این زمونه ی بد قلقل  

بالاخره یه بار دیگه هم سال نو اومد و من که خیلی وقته خونه تکونی یادم رفته باز اومدم تا شاید اینبار با بارهای دیگه فرق کنه

انشاا... که امسال برای همه ی شاعرا سال پر شور و شعری باشه

چند تا رباعی که سال ۸۶ سرودم و نشد که بروزشون کنم

عمریست سیاه لشکر دنیائیم

ته مانده ی ناگزیر بازیهائیم

امروز اگر که گرد هم آمده ایم

مبحث سر اینست که ما تنهائیم

************************

زیر علمت اگر سرم خم نشود

یا اینکه دوچشمم پر ماتم نشود

نذرت شده قلبم به خدا اینکه فقط

یک ذره ازاین ارادتم کم نشود

***********************

دراصل همیشه ما بدل می کردیم

هی آب میان رنگ حل می کردیم

ای کاش برای لحظه ای هم حتی

جایی که بگوئیم عمل می کردیم

***************************

                دوبیتی

هرچند که ما جمعیتی اهل تلاشیم 

هرچند که مابرسریک ایل و قماشیم

می ترسم ازآن روزکه ناگاه بیاید

ما ذره ای آماده ی آن روز نباشیم 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط علی وارث  | 

 

هرگاه که بی اراده فرصت کردیم

با بغض گلو نشسته صحبت کردیم

انقدر که پیراهن غم پوشیدیم

دیگر به همین لباس عادت کردیم

********************

   واماغزل...

مثل رگهای نازک شیشه حرفهایش گزنده وتردند

حرفهایی که خودبه خود خودرا توی گنجایش گلو خوردند

کاغذش جان به لب شده اما حرفها کنج سینه کزکردند

اتفاقات هولناکی که قلب اورا همیشه آزردند

اوکه عادت به این روش دارد جای خوبی برای زمزمه است

پس چرا واژه ها براین کاغذ قصه را اشتباه آوردند

ذهنش از هرچه هست بیزار و مرگ او ساده و تماشایی

قلب او پیش خاطراتی که تا ابد زنده زنده می مردند

و چه ساده میان خاطره ها عکس هایی بعید می جوئید

روزگار خوشی که توطئه ها ازدل و یاد شهر می بردند

های ... این متن شاعری گنگ است اقتباس از مقاله ای متروک

حرفهایی که توی بغض گلو (اشتها دار) خاک می خوردند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط علی وارث  |